تبليغاتX
یادداشت های یک فسیل

مدت ها بود که در فسیل نامه چیزی ننوشته بودم. یعنی وبلاگ جدیدم را که آفریدم، می خواستم بی خیال فسیل نامه ام بشوم. اصلا دیگر دلم نمی خواست دیگر فسیل باشم. امروز به اینجا آمدم که "یادداشت های یک فسیل" را حذف کنم اما باز دلم نیامد. فسیلیت اگر چه پدیده ای بود که فقط در دانشگاه صنعتی اصفهان تعریف شده بود اما این حس از وجود من جدا شدنی نیست. انگار من از بدو تولدم فسیل به دنیا آمده ام و وقتی به صنعتی آمدم تازه فهمیدم این حالتی که من دارم، این طبعی که دارم، این احساس اسمش فسیلیت است. احساسی که دوستانم آن را عدم رضایت می پنداشتند و خودم هم می دانستم که خیلی سخت و در شرایط بسیار خاصی ممکن است از روزگارم احساس رضایت بکنم. هیچ وقت نمی توانم ساسی مانکن گوش کنم. هیچ وقت این شادی مسخره ای که دیگران احساس می کنند برای من قابل درک نیست. هیچ وقت نخواهم توانست برقصم چون آن احساس شادمانی درونی را ندارم. وجودم از اصلم دور افتاده و نمی توانم بهانه ای پیدا کنم تا واقعا خوشنود باشم. می خندم!! بسیار می خندم و حتی تا مرز لودگی هم پیش می روم اما احساس رضایت ندارم. فلسفه ی احمقانه ای برای خودم دارم و سخت از این فلسفه دفاع می کنم اما آن را به هیچ کس پیشنهاد نمی کنم. چون آسیب خواهد دید هر که قدم در راه حماقت بگذارد.

گر همچو من فتاده ی این دام شوی     ای بس که خراب باده و جام شوی

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم   با ما منشین اگر نه بد نام شوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت   توسط اسپازیا | 

 

 

"اریک کانتونا" را یادتان هست؟ حق دارید یادتان نباشد! به سن شما قد نمی دهد! اریک کانتونا کاپیتان فرانسوی منچستر یونایتد در اوایل دهه ی 90 بود که با وجود داشتن آمادگی فوق العاده ، هیچوقت به تیم ملی فرانسه دعوت نشد و همین مسئله هم باعث شد تا اریک بیچاره به دپرسی حاد دچار شود و در شرایطی که فقط 30 سال داشت و در اوج آمادگی بود،  برای همیشه کفش هایش را آویزان کند و جگر هواداران یونایتد را بسوزاند. خداحافظی در اوج باعث شد تا پوستر کانتونا برای همیشه بر دیوار خانه های منچستری ها باقی بماند بطوریکه هنوز هم هواداران یونایتد، کانتونا را یکی از بازیکنان تاریخی و جاودانه در خاطره هایشان می دانند.

غرض.... اسپازیا در اوج نیست اما می خواهد برود! اسپازیا برای به اوج رسیدن می خواهد برود! اما قول بازگشت را همین حالا می دهم. چند ماه دیگر اگر عمری باشد باز هم فسیل خسته از روزهایش خواهد نوشت و فسیلیت را معنا خواهد کرد. از همه ی شما چند نفر که فسیل نامه را با من سهیم بودید ممنونم. اگر خواستید می توانید چند ماه بعد یادداشت های یک فسیل را بخوانید! من هستم! نمرده ام!  

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت   توسط اسپازیا | 
 

باز هم آخر شب است  ولی این بار خوابی در کار نیست.

امروز روز لبخندها و اشک ها بود.(چقدر شبیه گزارش های نفرت انگیز جواد خیابانی شد در فینال های فوتبال!) کله ی سحر صاحب وبلاگ فخیم (فخیم یا فخیمه؟ وبلاگ مؤنث است یا مذکر؟..... می بینی چه چیزهایی برای فکر کردن پیدا می شود؟!!!!) خلاصه صاحب ساقی نامه آمد سراغم که پاشو نتیجه ی ارشد بلاخره آمد!!! دردسر ندهم: اولین فریاد شادی را در سایت، خودم کشیدم! البته نه برای خودم! برای شریکم که ۱ شده بود و نمی توانست به چشمانش اعتماد کند.... بقیه هم آمدند! یکی خندید و یکی گریید! اما در این بین هیچ کس برق چشمان یک فسیل را ندید! اما تو دیدی و من دیدم!

من سیگنال خروجیم را به المان فیدبک تو سپردم و تو سیگنال فیدبک را به اینترانس من دادی! اینترانسم را با فیدبک تو چک کردم... اینک این سیگنال خطای محرک است که به کنترلر تو می آید..... خروجیم با تو!! خطای حالت دائم که هیچ اگر خطای گذرا هم داشت، خودت سیستم را کلاپس کن!!

راه می بینم در ظلمت

من پر از فانوسم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط اسپازیا | 
 

اصرار نکنید!

امکان ندارد! من خودم را لو نخواهم داد. محال است از زیر زبانم بکشید! عمراْ اگر بفهمید رتبه ی ارشدم چند شده!

ابداْ به شما نخواهم گفت....! محال است بفهمید چقدر ریده ام!

هیچوقت نخواهید فهمید رتبه ام شده ۲۲۳ در مهندسی مکاترونیک!

.

.

.

.

به نظرت ریدمان یک فسیل چه رنگیست؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط اسپازیا | 
 

یک بار دیگر کله ی سحر ساعت ۱۰ سایت مرکزی را منور کردیم. دیگر کمتر به سایت دانشکده می روم. حسش نیست.

دیروز دلم گرفته بود. یک فسیل وقتی دلش می گیرد چه کار می کند؟ شاید برود دید زنی فسیل های جنس لطیف! که خیلی ها می روند! اما اسپازیا چشم و دل پاک تر از این حرف هاست!(حداقل خودش که این طور ادعا می کند!!!!!!) رفتم کنار زاینده رود. روی یک نیمکت نشستم و یک ساعت تمام به تلاش چند گنجشک نر که می خواستند مخ یک ماده را برای جفت گیری بزنند چشم دوختم با دقت! شاید یاد بگیریم و جنمی پیدا کنیم! آخر می گویند درصد بالایی از آموزش از طریق دیدن حاصل می شود!

.

.

.

ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی

این ره که تو می روی به کردستان؟ به لرستان؟ به خوزستان؟ به گلستان؟ به ترکمنستان؟ به تاجیکستان؟ به قرقیزستان؟ به ازبکستان؟ به قزاقستان؟به.......... ما به کجا می رویم؟!! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط اسپازیا | 
 

آخر شب است. ساعت نزدیک۱۲. همه جا امن و امان است. آسوده بخوابید.آمدم سایت تایپ گزارش را تمام کنم. اما خوابم می آید. خیلی وقت است که خوابم می آید. قریب ۲۳ سال و اندی...........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط اسپازیا | 
 

یک جمعه ی بد دیگر! باز هم خواب ماندم و متأسفانه نماز صبحم تا ملکوت که هیچ، تا پشت بام خوابگاه هم بالا نرفت و لاجرم مورد لعن و نفرین ملائکه قرار گرفتم بابت ضایع شدن نماز! ولی تقصیر من نیست. توفیق ندارم. آخرش هم با تف و لعنت همین مقربان و کروبیان بیدار شدم و آخرین خوابی هم که دیدم در همین راستا و از القائات شخص ابلیس بود! خواب ششصد شدن دیدم. به همین دلیل هم جلدی خودم را به سایت رساندم........

خیر! هنوز چند روزی مانده تا ششصد شدن!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط اسپازیا | 
 

روزگاریست که دل چهره ی مقصود ندید

ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

.

.

سلام.

اجازه!
می شود ما را به یک لبخند لطیف مهمان کنی؟

یا یک غمزه ی ظریف؟

از آن ها که "رونق و ناموس سامری را می شکند!"

پریچهره دیگر تاب عتاب کشیدن ندارم!

پس آن "یک کرشمه که تلافی صدجفا بکند" چه شد؟!! مگر وعده نکردی؟

.

.

.

می دانی

خیلی وقت است ک منتظر در زدن توام

خدای من

می دانی وقتی در زدنت را خواب می بینم

انگار خیال خوب خنده های خنک تابستانت 

                                                          خیمه در خواب هایم می زنند!

یتیم آغوش تو مانده ام

در را بکوب

دلم تشنه ی صدای توست

سیرابم کن

آمین

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط اسپازیا | 
 

به نظر تو چیزی بدتر از این در دنیا هست که آدم ۶ واحد اصول طراحی اجزای ماشین ۱و۲ را با استادی پاس کند که جز چغندر چیز دیگری از زندگیش نفهمیده است؟!!! و بعد هم تازه نفهمد اصلاْ چه پاس کرده!!هان وجود دارد؟؟!!!

 امروز رفتم خدمت استاد ارجمند، مغز متفکر دانشگاه صنعتی اصفهان، شخصیت برجسته دوران، فخر زمین و زمان، استاد استادان، بهترین طراح مکانیکی همه ی ادوار و اعصار، ظل الله المستدام (که درود و صلوات ذات اقدس الهی و ملائکة الله و سایر ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت بر او باد!)جناب استاد مستطاب دکترامین.م !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

درباره ی شرکتی که برای کارآموزی انتخاب کرده بودم با ایشان وارد مذاکره شدم و ساحت مقدس آن جناب هم طبق معمول زد توی ذوق ما!

از در و دیوار دارد برایم می بارد این روزها! چشم انتظاری هم که ما را کشت و تو همچنان ما را آویزان لحظه های خودت کرده ای! جواب بده!

خسته شدم........

خسته ام کردی............

مست است یار و یاد حریفان نمی کند

ذکرش بخیر ساقی مسکین نواز من

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط اسپازیا | 
 

اخبار رادیو گفت: "کیبورد کامپیوتر پنج برابر کاسه توالت آلوده است!!!!!"

خاک بر سرت که شب و روز اسپازیا می نویسی!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط اسپازیا | 

مهتاب به مهتاب ، به مهتاب نگه کن

                                                       با دیده ی بی خواب به مهتاب نگه کن

مهتاب چو از ابر دمی چهره فروشست

                                                       وقت است ، تو دریاب به مهتاب نگه کن

دریاست سراسر همه این وادی ایمن

                                                       ای غرقه ی این آب به مهتاب نگه کن

شب تار ، رخ یار دلم تشنه ی دیدار

                                                       ای ناشده سیراب به مهتاب نگه کن

بی باده و می مست، که دیده ست خدایا

                                                       ماییم و می ناب ، به مهتاب نگه کن

چون چاره؟ کجا چاره؟ چرا چاره از این عشق؟

                                                      سرگشته ی بیتاب ،به مهتاب نگه کن

مهتاب جنون بر دل دیوانه گذارد

                                                       دیوانه ی مهتاب ، به مهتاب نگه کن

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط اسپازیا | 
دیروز میثم. ک به من گفت این چه مدله موهاتو زدی؟ گفتم من نزدم، ولشون کردم خودشون اینجوری شدن! مدل فسیلیه!!!!

خبر: تا اطلاع ثانوی موهای سر و صورت من همین شکلیست. لطفاْ منتظر اصلاح نباشید!!!

.

.

.

خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید؟؟!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط اسپازیا | 
 

مثل خودت بی معنی نویس شوم؟!!

نبودی

نیستی

نخواستی

من خبرت نکردم؟!!!!

لعنت الله علی القوم الظالمین

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط اسپازیا | 
بود آیا که در میکده ها بگشایند؟!!

                                            گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند؟!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط اسپازیا | 
در اواخر شهریور سال ۸۵ در آغازین روزهای ترم ۷ اتفاق ناگواری افتاد.ولی نیکوکاران که ورودی ۸۲ عمران بود فوت کرد. اهل یزد بود. با همان "قاف" هایی که همه شان را "خاف" تلفظ می کرد. موجود شادی بود و گاهی اوقات آنقدر شوخی را از حد می گذراند که آزار می شد. خدابیامرز با سهمیه ایثارگران یا چیزی شبیه این آمده بود اینجا و چندان وضعیت درسی مناسبی نداشت. اگر زنده می ماند از آن فسیل های اصیل می شد و حداقل تا ترم ۱۲ پیش می رفت!! من رابطه چندانی با او نداشتم. در حد یک سلام علیک ساده. البته اصولاْ نمی شود در صنعتی باشی، خوابگاهی باشی و با یزدی جماعت رابطه نداشته باشی!همین قدر بگویم که بعد از ساعت اداری تعداد یزدی ها در دانشگاه از تعداد اصفهانی ها بیشتر می شود!!

الغرض.....چند روز قبل مدید (مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه) یک دوره مسابقات فوتبال البته از نوع فوتسال(؟؟!!؟؟) ترتیب داد "یادواره ولی نیکوکاران". از این قسم مسابقات اینجا زیاد است. اما نکته ی دوست داشتنی: چند تا از ورودی های ۸۲ و ۸۱ به همراه یک هشتادی(!!) (ترم های ۱۰و ۱۲و۱۴) یک تیم داده اند. اسمش را هم گذاشته اند "فسیل های خسته". چنان از این اتفاق میمون به وجد آمدم که گفتنی نیست.....

 فسیل همیشه می ماند. بعضی ها فکر می کنند فسیل ها رو به قبله اند و در حال انقراض. اما فسیل همیشه زنده است! چند روز پیش دوستی از من پرسید "فلانی از صنعتی که رفتی وبلاگت چه خواهد شد؟ باز هم یادداشت های یک فسیل؟!" گفتم "این منصب به سادگی به دست نیامده که به سادگی از دست برود! پنج سال خون جگر خوردم تا به این مرحله از سیر و سلوک زندگی ام رسیده ام.(من تو را آسان نیاوردم به دست!) من تا هستم، فسیلم!" پس امیدوار باش که تا من هستم فسیل ها زنده اند!!

هرگز نمرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط اسپازیا | 
دوست عزیزی در ساعت ۹:۲۷ روز یکشنبه هشتم اردیبهشت سنه ی ۱۳۸۷ خورشیدی از طرف دکتر رضوی نظری خصوصی داده بودند (ذیل مطلب : دکتر رضوی غواص می شود) با این مضمون:

"پسر به جای این کارا بیا پروژه رو تموم کن. سمینارتم که مونده هنوز فسیل!"

قابل توجه دوستان متقلب : بنده و شریکم در همان ساعت با شخص دکتر رضوی در محل کارگاه گروه قرار پروژه ای داشتیم که ایشان طبق معمول کاری برایشان پیش آمد و دودرمان کردند.

از این به بعد اگر خواستید ما را بترسانید قبلش پرس و جو کنید.

با تشکر

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط اسپازیا | 

چند روز قبل من و شريكم ، مهندس احمدي از كارشناسان آزمايشگاه را توي آسانسور ملاقات كرديم.ايشان ما را به چاي دعوت كردند. ما هم رفتيم و چاي را كه روي چراغ آزمایشگاه (نام علمی این وسیله ارزشمند را فراموش کرده ام!!) دم کشیده بود نوشیدیم. دیروز صبح هم صبحانه نخورده رفتم دانشکده و اتاق دکتر رضوی. دکتر هم ما را به چای دعوت کرد.

نتیجه اخلاقی: فسيل شدن، teablity آدم را زیاد می کند!!!


توضیح:teablity از افاضات این حقیر می باشد که در همین لحظه ی مقدس به گنجنامه واژگان انگلیسی (همان دیکشنری سابق!) اضافه گردید و اصولاْ معادل فارسی ندارد و شاید بتوانیم آن را "قابلیت چای پذیری" ترجمه کنیم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت   توسط اسپازیا | 
به خاطر بعضی مسائل که این اواخر پیرامون شخصیت دکتر رضوی مطرح شد عده ای از دوستان دچار شبهه شدند و تصور فرمودند که بنده با این موجود نازنین دچار نوع خاصی از پدرکشتگی هستم و پیشنهاد صلح دادند.

 چهارشنبه در راستای انجام پروژه با دکتر رفته بودیم کارگاه.اتفاقی افتاد که جگرم را سوزاند. از قضا هنگام جابجایی وسایل انگشت دکتر بین بدنه یک کمپرسور و پایه ی یک میز پرس شد. فریاد "آخ" دکتر بلند شد. جگرم آتیش گرفت.(آتیش از آتش شدیدتر است!) شانس آوردیم که ضربه ای که شریکم بر انگشت بخت برگشته ی دکتر وارد کرد چندان شدید نبود. دلم کباب شد. می خواستم بروم دست دکتر را بگیرم و آنقدر نازش کنم تا خوب شود ولی چه می شود کرد که من یک "فسیل افسرده ی دپرس داغون" هستم و او دکتر رضوی! من همه را دوست دارم. هیچ کس نیست که در این دنیا مزخرف از او متنفر باشم.

من حتی اساتید دانشکده ریاضی را هم دوست دارم که ترم یک آنقدر ریاضی۱ را سخت گرفتند که خیلی ها افتادند و آن ها که نیفتادند مثل من تا مرز سکته پیش رفتند.

من حتی اعضای شورای آموزشی دانشکده را هم دوست دارم که ترم ۲ با رد درخواست حذف پزشکی من برای درس فیزیک ۲ کارنامه آموزشی من را منهدم کردند.

من حتی دکتر زاهدی را هم دوست دارم که ترم ۲ من را نمی دانم چرا انداخت!

من حتی آن استاد معمم مرکز معارف  که اسمش یادم نیست را هم دوست دارم که ترم ۳ درس "اخلاق اسلامی" را با کنترل پیشرفته اشتباه گرفته بود و باعث شد من این درس را حذف کنم.

من حتی دکتر همت را هم دوست دارم که ترم ۴ من را در یک درس بیخودی انداخت و استارت فسیل شدنم را از همان موقع زد.

من حتی دکتر مرادی را هم دوست دارم که ترم ۵ من را در درس مقاومت ۱ انداخت و وقتی بچه ها برای اعتراض رفته بودند همه را از اتاقش بیرون انداخت و فریاد کشید "دوکون مرادی تعطیل شد"

من حتی دکتر عنایتی را هم دوست دارم که ترم ۶ درس علم مواد را آنقدر سخت گرفت که باعث شد من این درس را آنقدر بخوانم که نمره ۱۹ بگیرم و در میان همکلاسی ها به خرخوانی معروف شوم. (هرچند این لقب موقتی بود!!)

من حتی دکتر جهان دیده را هم دوست دارم که ترم ۷ در میان ترم درس ریاضی مهندسی از ۷ نمره به من۶/۵ دادند اما آخرش نمی دانم چرا این درس با استرس زیاد و با نمره ۱۰ پاس شد!

من حتی دکتر همامی را خیلی هم دوست دارم که نزدیک ۶۰ سال سنشان است اما عین " از گور گریخته ها" می مانندو هنوز "آقا پسر" هستند و اصولاْ دانشجو برایشان پشیزی نمی ارزد چون خوشان در جوانی شاگرد اول دانشگاه استنفورد بودند و من مقاومت ۲ را با استرسی وصف نشدنی با ایشان در ترم ۷ پاس کردم.

من حتی  دکتر امینی را هم دوست دارم که ترم ۸ سر کلاس اقتصاد فرمودند که "من اصولاْ همه تان را دوست دارم اما اگر هیچ کدامتان نباشید خیلی خوشحال می شوم"

من حتی دکتر صادقی را هم دوست دارم که ترم قبل الکی به من گفت که " شما سر کلاس به من می خندین" و آبروی نداشته ی یک فسیل را جلوی سال پایینی ها برد!

من حتی .................

من حتی خودم را هم دوست دارم........حتی تو را هم دوست دارم....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط اسپازیا | 
عاشقی مقدور هر عیاش نیست

غم کشیدن کار هر نقاش نیست

یک نفر این بیت را روی تخته سیاه کلاس زبانمان نوشته بود. خیلی به دلم نشست. یاد خیلی چیزهای فراموش شده افتادم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت   توسط اسپازیا | 
"شش استان کشور در معرض خشک سالی قرار دارند." اعتماد ملی دیروز این را نوشته بود. دکتر رضوی درست می گفت. آنچه که پیر در خشت خام می بیند جوان در آینه هم نمی بیند. بیخود نیست که به او می گویند دکتر و به ما " فسیل". اما باز هم نمی توان از این حقیقت گذشت که ضایع شدن دکتر رضوی در کمتر از چند ساعت خیلی بامزه بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت   توسط اسپازیا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
توضیح:
در دانشگاه صنعتی اصفهان (لعنت الله علیه) رسم بر این است که دانشجویانی که بعد از چهار سال موفق به اتمام دوره کارشناسی نمی شوند ملقب به لقب طنز آمیز و البته طعنه آمیز فسیل می شوند. من هم در حال گذراندن روزهای پایانی فسیلیتم هستم.
اسپازیا نام معشوقه يوناني كوروش است كه جزو غنايم اردشير دوم بود. این نام صرفاَ به دلیل زیبایی و منحصر بفرد بودن انتخاب شده است.
اسپازیا فرصتیست برای ابراز دلتنگی های یک فسیل

پیوندهای روزانه
فسیل شاعر
ساقی نامه
هفت كوير
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
پیوندها
حاجی واشنگتن
یادداشت های یک دختر ترشیده
مازیار ناظمی
مهندس
تبعيدگاه من در پنج سال گذشته
طنز خلیل جوادی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM